آقا مرتضی! یه نفر رو بفرست خط، ببینم چه خبره.
هر کس می رفت، دیگه بر نمی گشت.
همان سه راهی که الان می گویند سه راهی همت.
خیلی کم می شد بچه ها بروند و سالم برگردند
آقا مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت:" دیگه کسی رو ندارم بفرستم، شرمنده"
حاجی بلند شد و گفت:" مثل اینکه خدا طلبیده."
و با میرافضلی سوار موتور شدند که بروند خط.
عراق داشت جلو می آمد.
زجاجی شهید شده بود و کریمی توی خط بود.
بچه ها از شدت عطش، قمقمه ها را می زدند لب هور، جایی که جنازه افتاده بود، و از همان استفاده می کردند.

 روی یک تکه از پل هایی که آن جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه های بچه ها دستش بود.
با دست آب را کنار می زد و می رفت جلو؛ وسط آب، زیر آتش. آن جا آب زلال تر بود. قمقمه ها را یکی یکی پر کرد و برگشت.

منبع :پلاک شهادت/مجموعه خاطرات سردار شهید محمد ابراهیم همت