اگر در جایی شهید شدیم، ما را همانجا بگذارید
وقتی رسیدیم هوا صاف بود.
می گفت:" مشغول گشتن بودم که یک پوتین که پایی داخل آن بود در اینجا دیدم."
سریع با بیل به گودال وارد شدم. خاکها حالت رمل داشت و کندن زمین راحت بود.
نخستین قسمت، پای شهید بود که داخل پوتین بود.
پایین تنه شهید هم با وسایل داخل جیب شلوارش از خاک خارج شد.
ناگهان آسمان صاف، با رعد و برق شدید، بارانی شد.
ناچار از گودال خارج شدم و به محل اسکان عشایر عرب زبان، که ما را به اینجا آورده بود، رفتم.
کمی صبر کردیم، باران بند آمد. دوباره برگشتیم.
یکی دیگر از رفقا به گودال وارد شد.
دوباره رعد و برق و بارش باران شروع شد و ما دوباره کار را رها کردیم.
باز صبر کردیم باران تمام شود.
بیشتر بارانهای اینجا در این فصل زودگذراست؛ اما مثل اینکه این باران نمی خواست تمام شود.
گفتم:" آب از آسمان می آید، سنگ که نیست، هر طور شده می روم شهید را بیرون می آورم."
اما هر کاری کردیم، نمی شد؛ خاکها به داخل گودال برمی گشت!
بالاخره آن مرد عشایری چیزی گفت که دقیقا به دل ما هم افتاده بود:" او نمی خواهد برگردد و شاید قراری یا..."
گفتیم یک روز دیگر برمی گردیم.
رها کردیم و از گودال نزدیک به دو تا سه کیلومتر فاصله گرفتیم.
برگشتیم عقب را نگاه کردیم.
باران بند آمده بود و یک رنگین کمان دقیقا از سمت گودال به آسمان قامت راست کرده بود.
قسمتی از پیکر شهید را با خود آوردیم و دیگر هرگز موفق به پیدا کردن محل شهادت آن شهید نشدیم.
آن روز، به یاد بچه هایی افتاده بودم که در شب حمله می گفتند: اگر در جایی شهید شدیم، ما را همانجا بگذارید.