
وقتي مي فهميد چيزي احتياج دارم به ديدنم مي آمد و براي اينکه خجالت نکشم و ناراحت نشوم وسايل را پشت در خانه مي گذاشت و خودش مي آمد داخل و مي گفت:" مادر جان، ببين کفشهاي مرا دزد نبرده باشد؟"
نگاهي مي انداختم و مي ديدم برنج، روغن يا چيز ديگري آورده است.
وقتي هم مي خواست پول به من بدهد براي اينکه به دستم نداده باشد آن را روي يخچال مي گذاشت و موقع رفتن مي گفت:" شما به آشپزخانه برو. انگار روي يخچال خاک گرفته!".
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید تفحص شهید علی محمودوند
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 1:22 توسط جواد - نظری
|